۶- خدا برای اسحاق مهیا می‌سازد

۶- خدا برای اسحاق مهیا می‌سازد — تصویر 1

وقتی ابراهیم بسیار پیر شده بود، پسرش اسحاق، مرد جوانی شده بود. پس ابراهیم یکی از غلامان خود را به سرزمینی که خویشاوندان اش در آن زندگی می‌کردند فرستاد تا برای پسر او، اسحاق، همسری بیاورد.

۶- خدا برای اسحاق مهیا می‌سازد — تصویر 2

پس از یک سفر بسیار طولانی به سرزمینی که خویشاوندان ابراهیم در آن زندگی می‌کردند، خدا آن غلام را بطرف ربکا راهنمایی کرد. او نواسه‌ دختری برادر ابراهیم بود.

۶- خدا برای اسحاق مهیا می‌سازد — تصویر 3

ربکا قبول کرد که فامیل خود را ترک کند و همرای غلام به خانه اسحاق برود. همین‌که ربکا رسید، اسحاق با او عروسی کرد.

۶- خدا برای اسحاق مهیا می‌سازد — تصویر 4

پس از یک مدت زمان طولانی، ابراهیم فوت کرد. سپس خدا پسر ابراهیم، اسحاق را بخاطر عهدی که با ابراهیم بسته بود برکت داد. یکی از وعده های خدا با ابراهیم در آن عهد این بود که او نسل بی‌شمار خواهد داشت. اما ربکا، خانم اسحاق، نمی‌توانست صاحب اولاد شود.

۶- خدا برای اسحاق مهیا می‌سازد — تصویر 5

اسحاق برای ربکا دعا کرد و خدا به او اجازه داد تا حَملِ دوگانگی بگیرد. آن دو طفل قبل از اینکه بدنیا بیایند در رحمِ مادر خود با هم جنگ می‌کردند. پس ربکا از خدا پرسید، چی اتفاق می‌افتد؟

۶- خدا برای اسحاق مهیا می‌سازد — تصویر 6

خدا به ربکا گفت: «تو دو پسر بدنیا خواهی آورد. اولاده آنها دو ملت مختلف خواهند شد. آنها با یکدیگر در جنگ خواهند بود. اما ملتی که از پسر بزرگ‌تر تو بوجود می‌آید باید از ملتی که از پسر کوچک‌تر تو بوجود می‌آید اطاعت کند.»

۶- خدا برای اسحاق مهیا می‌سازد — تصویر 7

وقتی پسران ربکا بدنیا آمدند، پسر بزرگ‌تر سرخ پوست و پرموی بود. آنها نام او را عیسو گذاشتند. سپس پسر کوچک که کُری پای عیسو را محکم گرفته بود بدنیا آمد و آنها نام او را یعقوب گذاشتند.

قصه‌ی گرفته شده از کتاب مقدس؛ کتاب پیدایش: فصل ۲۴ آیه های ۱ تا ۲۵ و فصل ۲۶

خواندن در خواننده

رایگان برای استفاده، اقتباس و اشتراک‌گذاری تحت مجوز باز (CC BY-SA 4.0).